part29
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
[ساعتهای پایانی شب - اتاقِ کامیل]
کامیل با بیحوصلگی در اتاقش بود که برای پیدا کردنِ یک خودکار، کیفش را باز کرد. ناگهان، لبهی یک جلدِ چرمیِ تیره از میانِ کتابها بیرون زده بود. او با تعجب آن را بیرون کشید. اسمِ روی جلد، لرزه بر اندامش انداخت: «تهیونگ».
او ابتدا خواست آن را برگرداند و به گوشهای پرت کند، اما انگار یک نیرویِ نامرئی، انگشتانش را روی کاغذ قفل کرده بود. او صفحه اول را باز کرد.
با خواندنِ اولین جملات، نفس در سینهی کامیل حبس شد. او فکر میکرد با این دفترچه، با نقشههایی برای تخریبِ زندگی او روبرو است، اما با چیزی روبرو شد که تمامِ واقعیتِ او را زیر سوال برد.
[محتوای صفحاتِ پنهانِ دفترچه خاطرات تهیونگ]
«…میدونی وقتی توی خوابهایِ لرزانم میای، چقدر درد دارم؟
خیلی وقتها، وقتی تاریکیِ اتاق رو از بین میبره، تصور میکنم که دیگه این فاصله، این دشمنی، این کلاسهایِ مدرسه و این نقشبازی کردنها وجود نداره.
گاهی اوقات، وقتی به چشمات خیره میشم، توی ذهنم یه تصویرِ دیگه میسازم. تصوری که از هر چیزی که تا حالا دیدم، زیباتر و مقدستره. تصور میکنم که یه روز، خیلی دور از این همه نمایش و دروغ، توی یه خونهی کوچیک و گرم، فقط من و تو باشیم.
تصور میکنم که صبحها، با صدایِ نفسهایِ آرومت بیدار میشم. تصور میکنم که یه روز، یه موجودِ کوچیک، با چشمهایی که دقیقاً مثل چشمهایِ توئه، بینِ ما باشه. یه فرشتهیِ کوچک که از ترکیبِ روحِ من و تو ساخته شده باشه. من حتی میتونم حس کنم که چطور دستِ کوچیکش رو توی دستهایِ من میذاره و تو، با اون لبخندِ واقعیای که فقط برای من نگه داشتی، به من نگاه میکنی و میگی: “بالاخره رسیدیم خونه.”
کامیل، من حتی برای اون آیندهیِ خیالی هم حاضر بودم هر چیزی رو از دست بدم. حاضر بودم تمامِ قدرت و ثروت و غرورم رو بسوزونم، فقط برای اینکه بتونم اون لحظه رو با تو زندگی کنم. من حتی یاد گرفتم که چطور توی ذهنم، اسمی برای اون بچهمون انتخاب کنم… اسمی که فقط تو و من بفهمیم.
من حتی میتونم تصور کنم که چطور توی یه عصرِ بارونی، کنارِ هم میشینیم و بدون هیچ حرفی، فقط از حضورِ هم لذت میبریم. بدون اینکه لازم باشه کسی از ما محافظت کنه، یا کسی بخواد ما رو توی یه قفسِ طلایی زندانی کنه. اونجا، ما فقط دو تا آدمِ معمولی هستیم که عاشقِ همیم. بدونِ ماسک، بدونِ دروغ، بدونِ ترس.
اما وقتی چشمام رو باز میکنم و میبینم که تو کنارِ اون ایستادی، یا با اون نگاهِ بیتفاوت به من نگاه میکنی، حس میکنم اون آیندهیِ خیالی، مثل یه زخمِ باز، توی سینهم میسوزه. من عاشقِ اون بچهای هستم که هنوز به دنیا نیومده، چون اون تنها چیزیه که واقعاً متعلق به ماست… تنها چیزی که هیچکس، حتی جیسون، نمیتونه از ما بگیره.»
کامیل دفترچه را روی تخت انداخت. بدنش میلرزید. کلماتی که خوانده بود، فراتر از یک اعترافِ ساده بودند؛ آنها یک اعتقاد بودند. او با تصوراتِ تهیونگ از یک زندگیِ مشترک، از یک خانواده، از یک آیندهیِ صمیمی، تکهتکهی شده بود.
او فکر میکرد تهیونگ یک هیولاست که میخواهد زندگیاش را نابود کند، اما حالا میدید که تهیونگ یک مردِ دردمند است که در اعماقِ روحش، برای او یک جهانِ کامل ساخته است.
او به سقف خیره شد. اشک، بیصدا و سنگین، از گوشهی چشمانش جاری شد و روی بالش ریخت. او نمیتوانست بفهمد که باید از تهیونگ متنفر باشد، یا برای آن مردی که در تنهاییِ شب، برای او و فرزندِ خیالیشان دعا میکرد، دلسوزی کند.
او در میانهیِ دو دنیایِ ویرانشده گیر کرده بود: دنیایِ امن و دروغینِ جیسون، و دنیایِ پر از درد اما پُر از عشقِ بیحد و مرزِ تهیونگ.
او زیر صدایِ گریهیِ خود، فقط یک سوال در سر داشت که پاسخ نداشت:
«چطور ممکنه کسی که اینقدر عمیقِ من رو میشناسه، همون کسی باشه که من ازش میترسم؟»
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
[ساعتهای پایانی شب - اتاقِ کامیل]
کامیل با بیحوصلگی در اتاقش بود که برای پیدا کردنِ یک خودکار، کیفش را باز کرد. ناگهان، لبهی یک جلدِ چرمیِ تیره از میانِ کتابها بیرون زده بود. او با تعجب آن را بیرون کشید. اسمِ روی جلد، لرزه بر اندامش انداخت: «تهیونگ».
او ابتدا خواست آن را برگرداند و به گوشهای پرت کند، اما انگار یک نیرویِ نامرئی، انگشتانش را روی کاغذ قفل کرده بود. او صفحه اول را باز کرد.
با خواندنِ اولین جملات، نفس در سینهی کامیل حبس شد. او فکر میکرد با این دفترچه، با نقشههایی برای تخریبِ زندگی او روبرو است، اما با چیزی روبرو شد که تمامِ واقعیتِ او را زیر سوال برد.
[محتوای صفحاتِ پنهانِ دفترچه خاطرات تهیونگ]
«…میدونی وقتی توی خوابهایِ لرزانم میای، چقدر درد دارم؟
خیلی وقتها، وقتی تاریکیِ اتاق رو از بین میبره، تصور میکنم که دیگه این فاصله، این دشمنی، این کلاسهایِ مدرسه و این نقشبازی کردنها وجود نداره.
گاهی اوقات، وقتی به چشمات خیره میشم، توی ذهنم یه تصویرِ دیگه میسازم. تصوری که از هر چیزی که تا حالا دیدم، زیباتر و مقدستره. تصور میکنم که یه روز، خیلی دور از این همه نمایش و دروغ، توی یه خونهی کوچیک و گرم، فقط من و تو باشیم.
تصور میکنم که صبحها، با صدایِ نفسهایِ آرومت بیدار میشم. تصور میکنم که یه روز، یه موجودِ کوچیک، با چشمهایی که دقیقاً مثل چشمهایِ توئه، بینِ ما باشه. یه فرشتهیِ کوچک که از ترکیبِ روحِ من و تو ساخته شده باشه. من حتی میتونم حس کنم که چطور دستِ کوچیکش رو توی دستهایِ من میذاره و تو، با اون لبخندِ واقعیای که فقط برای من نگه داشتی، به من نگاه میکنی و میگی: “بالاخره رسیدیم خونه.”
کامیل، من حتی برای اون آیندهیِ خیالی هم حاضر بودم هر چیزی رو از دست بدم. حاضر بودم تمامِ قدرت و ثروت و غرورم رو بسوزونم، فقط برای اینکه بتونم اون لحظه رو با تو زندگی کنم. من حتی یاد گرفتم که چطور توی ذهنم، اسمی برای اون بچهمون انتخاب کنم… اسمی که فقط تو و من بفهمیم.
من حتی میتونم تصور کنم که چطور توی یه عصرِ بارونی، کنارِ هم میشینیم و بدون هیچ حرفی، فقط از حضورِ هم لذت میبریم. بدون اینکه لازم باشه کسی از ما محافظت کنه، یا کسی بخواد ما رو توی یه قفسِ طلایی زندانی کنه. اونجا، ما فقط دو تا آدمِ معمولی هستیم که عاشقِ همیم. بدونِ ماسک، بدونِ دروغ، بدونِ ترس.
اما وقتی چشمام رو باز میکنم و میبینم که تو کنارِ اون ایستادی، یا با اون نگاهِ بیتفاوت به من نگاه میکنی، حس میکنم اون آیندهیِ خیالی، مثل یه زخمِ باز، توی سینهم میسوزه. من عاشقِ اون بچهای هستم که هنوز به دنیا نیومده، چون اون تنها چیزیه که واقعاً متعلق به ماست… تنها چیزی که هیچکس، حتی جیسون، نمیتونه از ما بگیره.»
کامیل دفترچه را روی تخت انداخت. بدنش میلرزید. کلماتی که خوانده بود، فراتر از یک اعترافِ ساده بودند؛ آنها یک اعتقاد بودند. او با تصوراتِ تهیونگ از یک زندگیِ مشترک، از یک خانواده، از یک آیندهیِ صمیمی، تکهتکهی شده بود.
او فکر میکرد تهیونگ یک هیولاست که میخواهد زندگیاش را نابود کند، اما حالا میدید که تهیونگ یک مردِ دردمند است که در اعماقِ روحش، برای او یک جهانِ کامل ساخته است.
او به سقف خیره شد. اشک، بیصدا و سنگین، از گوشهی چشمانش جاری شد و روی بالش ریخت. او نمیتوانست بفهمد که باید از تهیونگ متنفر باشد، یا برای آن مردی که در تنهاییِ شب، برای او و فرزندِ خیالیشان دعا میکرد، دلسوزی کند.
او در میانهیِ دو دنیایِ ویرانشده گیر کرده بود: دنیایِ امن و دروغینِ جیسون، و دنیایِ پر از درد اما پُر از عشقِ بیحد و مرزِ تهیونگ.
او زیر صدایِ گریهیِ خود، فقط یک سوال در سر داشت که پاسخ نداشت:
«چطور ممکنه کسی که اینقدر عمیقِ من رو میشناسه، همون کسی باشه که من ازش میترسم؟»
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
- ۱.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط